جعفر حميدى
123
تاريخ اورشليم ( بيت المقدس ) ( فارسى )
مطلوب درآورده ، سد را ساختند ( 96 ) كه آن قوم يأجوج و مأجوج نمىتوانستند از آن عبور كنند يا در آن رخنه نمايند ( 97 ) ذو القرنين گفت : اين خواست ، رحمت خدا بود و چون خواست خدا فرا رسد آن را ويران خواهد ساخت ، خواست و وعدهء خدا حق است « 1 » . » در مورد اينكه ذو القرنين كه بوده ، سخنان فراوان در دست است . اكثر اقوالى كه مورخان و مفسران در اين باره بيان داشتهاند ، جنبهء افسانه داشته و بيشتر بافتههايى از ذهن آنان است . پارهاى از اين اقوال به حدى واهى و بىپايه است كه قبول آنها براى عقل سليم ميسر نيست . محمد بلعمى صاحب تاريخ بلعمى كه ترجمهاى از تاريخ طبرى است مىگويد : اسكندر را از بهر آن ذو القرنين خوانند كه از اين قرن تا بدان قرن برسيد و قرن به پارسى سرو ( شاخ ) بود و گوشهء جهان را قرن خوانند و او به هر دو گوشهء جهان برسيد هم به مشرق و هم به مغرب از آن او را ذو القرنين خوانند « 2 » . مؤلف مجمل التواريخ و القصص به دو ذو القرنين معتقد است يكى ذو القرنين اكبر كه پيش از حضرت ابراهيم بوده و همراه خضر عليه السلام به طلب آب حيات رفته و ديگرى كه در قرآن ذكرش رفته بعد از حضرت موسى بوده كه سد يأجوج و مأجوج را ساخته و همان اسكندر مقدونى است « 3 » . ابو ريحان بيرونى در كتاب آثار الباقيه عقايد متعدد ديگران را دربارهء ذو القرنين نقل مىكند و در پايان عقيده خود را اظهار مىدارد او مىگويد : چون اسكندر در مقاصد خويش ، حكمت اعمال مىكرد و به رأى معلم خود ارسطو در مشكلاتى كه براى او روى مىداد عمل مىكرد بدين سبب او را ذو القرنين گفتند ( ص 60 ) برخى اين لقب را اينطور تأويل كردند كه به دو قرن شمس يعنى محل طلوع و جايگاه غروب آن رسيد جمعى ديگر اينطور تأويل كردند كه ذو القرنين از دو قرن مختلف به وجود آمد و مقصودشان روم و فرس بود ( ص 60 ) و گفتهاند ذو القرنين مردى بود كه « اطركس » نام داشت و بر « جاميرس » كه يكى از ملوك بابل بود خروج كرد و بر او چيره شد و سر جاميرس را با موها و دو گيسويى كه داشت از سر بكند و داد سر را دباغى كردند و او را تاج
--> ( 1 ) . آيات 83 تا 98 سورهء كهف . ( 2 ) . تاريخ بلعمى ، محمد بلعمى ، ص 701 ( 3 ) . مجمل التواريخ و القصص ، ص 158 - 204